آخرین روز ایران........فرودگاه........کافه سگافردو......چقدر دلم گرفته........میدونم چند وقتی آپ نکردم.........راستش اینقدر گیج و منج بودم که نمیدونستم چی بنویسم.........این دفعه تمام و کمال عازم غربتم........تنها........سنگین.......بغض........و عاشق.......واله .........شیدا.........
اون قلب تو فنجون قهوه یادتون هست؟؟؟؟ تعبیر شد........با شدت هر چه تمامتر تعبیر شد.........
بند اومدن نفست.......گر گرفتنت.......آتیش گرفتن تنت........عرق کردن دستات که همیشه یخ بودن..........دزدکی و زیرزیرکی نگاهش کردن.........اون چیزی که جرینگ ته دلت میشکنه و هیچ چیز و هیچ کس نمیتونه ترمیمش کنه...........حتی خودمم باورم نمیشه که اینجوری شدم..........وقتای تنهاییام اسمشو مثل شعر.....مثل ذکر با خودم زمزمه می کنم..........صداش می کنم..........از ته دلم اسمش می جوشه و آروم آروم میاد بالا.............همینطورکه میاد بالا یه درد پا به پاش تو سینه ام میپیچه........یه درد نفس بر......... اگر کسی دور و برم نباشه که معمولا نیست........درد میشه آه و میپیچه لا به لای اسمش........ نمیتونم اسمشو بیارم بدون این آه...............................
قشنگیش اینه که با کسی نباید در موردش حرف بزنی.......کی باور میکنه؟؟؟؟؟ ولی تو.....فقط خود توئی که وقتی فرق میکنه.......می فهمی........حس میکنی.....لعنتی....میدونی که فرق میکنه......مثله دفعه های پیش نیست.....هیچیش......حتی......حتی همون دست دادن عادی اولش........اون لحظه ای که لبش رو گونه ات نشست برای خدافظی.....هنوز سوختن گونه ام رو حس میکنم.........
دیشب رفته بودم بام..........اون لب حسابی شلوغ بود.........ولی من رفتم جلوتر و رو خاکی نشستم..........فک کن.......تهران با اون همه نور زنجیزوار و تو هم تو هم......زیر پام بود........پس زمینه نیاز فریدون فروغی.........همینطور که داشتم آهنگ گوش میکردم......حضورش رو زیر یکی از اون ملیون ها چراغ احساس کردم.............اشک شره کرد رو صورتم...............
این حس خیلی قویه.......قویتر از تمام منطقم.......قویتر از عقلم......قویتر از غرورم...........از وجودم.....اونقدری که برای شکست دادنشون حتی نجنگید..........تمام تن و روح و روانم رو گرفته.........هیچ مقاومتی نمیتونم بکنم.......مثله سیل......داره لهم میکنه.........گاهی اوج میگیره.......گاهی میاد پائین.......اما در هر حال از من قویتره......خیلی قویتر..............تسلیمم کرده.........مستم کرده...........دائم احساس میکنم مستم.........گیجم..............فکرم جای دیگس و خودم جای دیگه.............میدونم حتی به من فکرم نمیکنه.............پاکم.....محوم........حذفم از تو ذهنش..........
ولی......ولی چطور ممکنه.........مگه نه اینکه هر عملی را عکس العملی است برابر با همان عمل در جهت مخالف؟؟؟؟؟؟ پس چی شده؟؟؟؟؟ چطور ممکنه من اینجا اینطور درمونده باشم.....اینقدر این جریان قوی باشه که از زمین و زمان ببرم.... اون هیچ حسی نداشته باشه؟؟؟ من منهدم شم و اون به زندگی عادی ادامه بده؟؟؟؟؟
کل زندگیم زیر و رو شده .................. واقعیت ها که واقعیتن غیر واقعی شدن .......و این حس که نمیدونم چی بهش بگم و از هر آنریلی ...آنریل تره واسه من شده واقعیت.....شده رئال.........حسابی گیج و منگم.................
+ نوشته شده در
2010/8/8ساعت 22:51  توسط آگرین
|
من تنها زندگی میکنم....این یه واقعیت که شاید خیلیا راحت باهاش کنار نیان.....یه دختر 18 ساله که تنها توی یه کشور دیگه زندگی میکنه....درسته پدرم هست...اما خب یه شهر دیگست و در نهایت خودمم که واسه خیلی چیزا تصمیم میگیرم........ منم که تصمیم میگیرم کجا برم و چه ساعتی.......این خیلی قشنگه اما کنارش باری هست به اسم مسئولیت...این مسئولیت...خیلی جاها وادارت میکنه که برخلاف اون چیزی که میخوای رفتار کنی.........بر خلاف اون حرکتی که بهت حال میده عمل کنی.......و اینجاهاست که میشی ضد حال.......میشی آدم بزرگ......میشی سرهنگی که از ارتش فرار کرده...این واژه ها شاید فقط یه شوخی باشه .....ولی ناخودآگاه تورو یاد تمام اون کلماتی میندازه که خیلی وقتا تحویل خانوادت میدادی....حس عجیبی داره......شاید چون خیلی از اون وقتا نگذشته...دقیقا میدونی چی تو ذهنشونه .....اون نفرت آنی رو حس میکنی...همون حسی که خودت کم تجربه اش نکردی.....
راستشو بگم....با وجود اینکه میدونم کارم درسته و اون لحظه بهترین کاره....لحظه ای نیست که باهاش خیلی حال کنم....یه جورایی دلم میگیره.....فکر میکنم من زود به این مرحله رسیدم..زود به آزادی رسیدم...ای کاش هنوز خونه ی مامانم اینا بودم...ایکاش برای خیلی چیزا هنوز خانوادم تصمیم میگرفتن...هنوز تایم اومدن و رفتنم دست اونا بود...و آدمای دور و برم رو اونا کنترل میکردن...نه اینکه بگن با کی بگردو اینا....نه همین که آنالیز میکردن خیلی خوب بود.....اون وقتا از ته دل با کسی دوست میشدم و میگشتم....اما الان همیشه یه حس تردید و باید نگه دارم که مبادا آسیب ببینم........از ته دل کنار کسی نمیتونم باشم....باید آدما رو ببخشم اما دوباره اعتماد نکنم...اینه که بخشیدن سخت شده برام....باید روش کار کنم...من که نمیخوام یه آدم بزرگ باشم.....
ولی خوب برام...باید یاد بگیرم...زندگی همون اتاقم و لبه تراس نیست.......باید آماده بشم...وقتشه که یاد بگیرم........
+ نوشته شده در
2010/7/22ساعت 7:14  توسط آگرین
|
دیروز لیلی اومده بود پیشم...لیلی یکی از معدود آدمائی بود که واقعا و از ته دل میخواستم ببینمش...شمارشو گم کرده بودم...ولی بالاخره پیداش کردم.....
رفتیم لبه تراس....یکی اینور و یکی اونور.....با دو پاکت سیگار...که صبح هیچی ازشون نمونده بود.....لیلی روانشناسی می خونه...همین الانشم یه پا روانشناسه برای خودش......
چقدر حرف زدیم.....راجع به همه چی.......بهترین خصوصیت این آدم خونسردیشه....که البته یه نقاب....و سکوتش.....سکوت لیلی یه سکوت بی اعتنا نیست....یه میدون پر از توجه .....که میتونی توش بدوئی......جفتک بندازی......جیغ بکشی.....واقعا نیاز داشتم به همچین چیزی........براش گفتم...براش از ترسام گفتم....از تنهاییام...از فشارایی که رومه......از خسته شدنم....از همه ی اون آرزوها و ایده ها که براشون جنگیدم و هیچ بودن......از جنگیدن برای ساده ترینا......از اینکه همین الان...همین جا ...اگر مسئولیتی به نام خانواده نداشتم...خودم رو پرت میکردم پایین....از اینکه اعصاب آدما و دروغاشون و دیگه ندارم........از نقشه ناجی براش گفتم که خسته شدم ازش اما خودم انتخابش کردم.......از عقده ی مسیحام براش گفتم که میخواد دنیا رو نجات بده و دست خودش مونده.......از اینکه اینقدر زیر فشار و اختناق موندم که شدم چند شخصیتی...شدم چند لایه ای.......نمیتونم بین اون چیزی که خانوادم میخوان و خودم میخوام و اون چیزی که هستم ارتباط برقرار کنم......از تاریک شدنم.....از شب شدنم....از اینکه هیچ امید و آرزویی ندارم....که حتی نا امیدم نیستم....بی امیدم....از گمشدگیم براش گفتم....از چرا ها و برای چیای بیجوابم......از اینکه خیلی وقتا نمیدونم خوابم یا بیدارم.....میرم بیرون گاهی وایمیسم و نمیدونم کجام...از کجا اومدم و کجا باید برم......نمیدونم خونم کجاست...بی خانمانی.......از اینکه نمیتونم دست از سرزنش خودم بردارم.....از اینکه ظرف گند زدنم پر شده و هنوز گند میزنم....از اینکه دیگه خشمم نیستم...دردم....سر تا پا دردم......خودمو تو لایه یه دختر خوش و بیخیال قایم کردم......بهم شماره ی یه روانکاو داد که برم پیشش....که با این بساط بیخانمانیم...نمیدونم درست باشه یا نه......قسمت وحشتناک داستان این بود که میگفت این حرفات روزی هزار بار تو سر منم میپیچه اما دریغ از یه جواب.........اینقدر داد زدیم صدامون در نمیومد صبح.....
در کل با وجود بی جوابیمون...یکم آروم شدیم که یه روز دیگر و با خوشیای لحظه ای و گذرا شروع کنیم........
+ نوشته شده در
2010/7/19ساعت 21:58  توسط آگرین
|
سلام...من باز اومدم.....آدم رو سگ بگیره جو نگیره!!!
امروز که کلش رو خواب بودم...نمیدونم چرا وقتی کار به کار ملت نداری...اونا به کار تو کار دارن..
راستش من خودم خیلی از این سیستمی که الان دارم راضی نیستم....ولی خب....تعطیلات دیگه....شبا برای زندگی کردن خیلی آرومتره....و زیباتر...تاریکی شب یه پرده روی تمام زشتیها میکشه.....زیر نور ستاره ها همه چی قشنگتره....حتی تهران.......این شهر بی دروپیکر....تو شب واقعا زیباست........خیلی وقتا که میرم بام و از بالا به این شهر نگاه میکنم.....دلم میخواد دست بندازم و همه ی روشنی ها رو بگیرم .....یه گردنبند روشن درس کنم . بندازم دور گردن همه ی تاریکی های آدمای این شهر...بگذریم....
از نظر ریلیشنشیپ نمیدونم تو چه وضعیتیم.....دوس پسر دارم....ندارم.....نمیدونم...این وضعیت بین زمین و آسمون اذیتم میکنه...میدونم از نظر ذهنی درگیرش شدم اما.......نمیدونم
جناب پدرم که رفتن...کلی دلم براش تنگ شده.....امسال تولدمم پیشم نبود.....واقعا جاش خالی بود......دلم خیلی براش تنگ شده...واقعا عادت کردم به اینکه دائما باهم حرف بزنیم و تو دست و پاش به پلکم....آخه نمیدونین این نیکزاد کبیر چقدر ماهه>دی:ِ<
خونمونم که پر شده از مهمون....داییم اینا اومدن....راستشو بگم....من عادت کردم به تنهایی....مخصوصا با وضعیت زندگی من....خیلیم سخته که همش تو اتاق خودم باشم...ولی خب به جاش مامان کلی غذاهای خوشمزه درست میکنه.....آخه بابا که نیست آشپزخونه ی ما تعطیله....من وقتی رفتم تاجیکستان 85 کیلو بودم.....رسما میشد رو زمین قلم داد......از غذای مامان که گرفتنم خود به خود 15 کیلو کم شد که البته ورزشم بی تاثیر نبود...حالا دوباره با غذای مامان....ایشالا که گربس...ما چاق نمیشیم.....
خلاصه که روزگار ما چنینه این روزا......
+ نوشته شده در
2010/7/17ساعت 21:29  توسط آگرین
|
سلام....من هنوز جو گیر اینجام(:
قبل از هر چیز.....من جامو عوض کردم.......یعنی کافم رو عوض کردم در واقع.....کافه ی قبلی رو شاید 3 سالی شد رفتم...کلی خاطره....کلی آرزوی و رویاهای دوست داشتنی اونجا گذاشتم..........ولی خب......اونجا تغییر کرده........تغییر همیشه هست...منم تغییر کردم اما نه اونقدری که به سادگی بتونم عبور کنم.....کمی تا قسمتی غمگینم........تا این عبور انجام بشه.........این کافه هم دکورش به من میسازه......هم قهوهش عالی......محیطشم دوست دارم...اما با موسیقیش زیاد نیستم.......حالا تا ببینیم......
امروز بعد چندین سال اسکیت پام کردم......فکر نمیکردم بتونم حرکتی بزنم...اما خوب بود......و جالبیش این بود که محله مون با همه ی تغییرات هنوز همون بود....همون چاله چوله ها....همون ترکای آسفالت.....همون حس.....همون شیب تندی که هزارویک بار سرش خوردم زمین و رفتم تو درخت....برگشتنی چشم بسته اومدم چنتا جا رو.....حیف زمین نخوردم........اینم یادم انداخت که یه دوره ی دیگه از زندگی اومد و رفت....من کلان از گذشتن خوشم نمیاد....اما ناگزیره!!!!..فقط این بغض که همیشگی....رفیق نیمه راه نیست.....به بهونه های مختلف میادو بهم سرکی میزنه!!!!!
گاهی ما آدما تبدیل میشیم به غولای بی شاخ و دمی که از له کردن شخصیت و غرور و وجود یه آدم نه تنها ابا نداریم...لذتم میبریم.......کار که تموم شد....یه سیگار روشن میکنی و لم میدی رو صندلی و با تموم لذت نگاه میکنی......فارق از اینکه چی کار میکنی با زندگی این آدم و اطرافیانش......حتی اگر بعدهام پشیمونی باشه......به خاطر به گه کشیدن زندگی اون آدم نیست....به خاطر آقا غوله شدن خودمونه......فعلا تو این داستان من اون به گه کشیده شده و له شده ام....ولی کدوممونیم که آقا غوله نبوده باشیم تو چندتا از داستانامون؟؟؟؟؟......نمیدونم.....روز خوبی نبود تا حالا.....امیدوارم بعد اینش خوب باشه.........
+ نوشته شده در
2010/7/16ساعت 22:54  توسط آگرین
|
اولین روز هجده سالگی....برخلاف تصورم خیلی حس خاصی نداره....نمیدونم چرا اینقدر منتظرش بودم.....فکر میکردم خیلی اتفاق خاصی باید بیفته.....شایدم افتاده و من نمیدونم!!!!!
تولدمونم اومد و رفت.....به لطف و مرحمت خداوند تلافات ندادیم.....البته اگر خودم رو به حساب نیاریم........من نمیدونم آخه آوا جون عزیزم وقتی جنبه نداری چرا میخوری گلم؟؟؟ نه آخه چرا میخوری؟؟؟؟
دامون جون رفیق.....میدونم گه گاه اینجا سر میزنی.....بازم شرمندتم که اینقدر اذیتت کردم دیشب.....تو ببخش.....آقائی به خدا
داداش یوسف ممنون عزیزم......واقعا خسته نباشی....تمام تدارکاتو تو مامان دیدین......ممنونتم فدات شم.......
سونیا خانوم....تو که خودت صاب مهمونی به حساب میای عزیز..........من واقعا نمیدونم شماها رو نداشتم چی کار میکردم؟؟؟
عزیز دلم داداش پدرام.........نمیدونم چی بگم.....عزیزمی داداشم
نیما جونم که از بدو تولدم سنگی بودم به گردنش....خدا میدونه که من چقدر اذیتش کردم....بازم همیشه و همه جا پشتمه!!!!
و همینطور بقیه بچه ها که واقعا لطف کردن و اومدن....خدائیش دونه دونشون گلن....حیف احسان و عاطفه نبودن!!!!!
مامان گلم که حالا حالا بهش بدهکارم........تو تموم دوران بد بلوغ کنارم بود.........خیلی برام جنگید....و خیلی جاهام با خودم.....خسته نباشی مامان قشنگم....با همه ی بلاهائی که تا حالا سرت آوردم هنوز خیلی از من زیباتری خانومی!!!!
... و اما آقای......که اسمشون رو نمیارم اینجا مبادا آبروشون بره که با یکی مثل من در ارتباطن!!!کم و بیش جاشون خالی بود.........البته پای نت همراهیمون کردن!!!!!!
میبینم که اسمی از دخترا نیست.....مینا خانوم ......لطف کردی عزیزم........امیدوارم همونطوری که عاقل بودی عاقل بمونی و به درد من دچار نشی......رنگ برنزم واقعا بهت میاد عروسک....
خواهر گلم مینا.......دیدی از وقتی اومدم وقت نکردیم باهم حرف بزنیم......حرفای مهمونیم جمع شد روش......باید سر فرصت........
این پست که شد تشکر از ملت.....ایشالا فردا شرح مهمونی رو کامل میذارم........
>d< بازم مرسی همگی.....دوستون دارم رفیقااااااا
+ نوشته شده در
2010/7/16ساعت 3:35  توسط آگرین
|
سلام....اصولا.....اصولا و اصولا....من آدم جو گیری به حساب میام......و در حال حاضر جو این بلاگ من رو گرفته....:دی واسه همین امروز دوباره یه پست دیگه میذارم!!!!
من یه عادتی دارم اونم اینکه معمولا بعد قهوه ای که می خورم همیشه فال باز میکنم و خب از اونجائی که تا حالا بهم دروغ نگفته کم و بیش باورش دارم.......این و گفتم که بگم چند روز پشت هم در فنجان بنده عشق مشاهده میشه!!!! خدا به فریاد برسه معلوم نیست این دفعه قرار چه بلائی به سرم بیاد...... نمیدونم چرا من آدم نمیشم..... هر بار فکر میکنم واکسینه شدمااا..... ولی باز این گوش ماست که دراز میشود!!!! خلاصه که این شده دغدغه ی این روزای ما:دی
به جز قضیه ی این قلب...کلا برنامه هام ریخته بهم......همشم زیرسر این خواب کوفتی!!! رسما زندگیم شده زندگی انگلی......:دی شدم انگل اجتماع!!! هیچ کار مفیدی نمیکنم.....چندتا کتاب آناتومی وبافت شناسی با خودم آوردم ....ولی تو این یه هفته که اومدم لاشم باز نکردم.....حالا این هیچی......چمدونم هنوز وسط اتاق.....نه اینکه فکر کنی من شلخته ام ااااا نه....من شلخته نیستم یکم سیستم چیدمانم فرق میکنه......جای روزو شبم عوض شده...که بازم زیاد مهم نیست.....فقط نمیدونم کرمای پوستم رو کی باید بزنم!!! شب که میشینم پای نت یا 7 صبح که میخوابم؟؟؟؟ کی برم بدوئم؟؟؟ مثل همیشه ساعت 6؟؟؟؟ یا 5 عصر که از خواب پا میشم؟؟؟ نمیدونم والله!!!! کلا سیستمم ریخته بهم :(
فردام که تولدمه!!! دوستان قرار تشریف فرما بشن!!!! امیدوارم که زیاد نشیم!!!! رابطه با مادر گرام به تازگی درست شده...این اراذلم که........خداوند به خیر بگذرونه فردا شب رو!!!!!
بعععععععععععععله....روزگار ما چنین میگذرد.....تا ببینیم بلکه فرجی بشه و از این زندگی در بیایم......
محتاج هرگونه پیشنهاد برای در اومدن از حالت خفاشی و بازگشت به صورت انسان.........
+ نوشته شده در
2010/7/13ساعت 22:56  توسط آگرین
|
سلام......
نمیدونم برای شروع کردن دوباره ی یه وبلاگ چی باید بنویسم.......
شاید بهترباشه با بیوگرافی خودم شروع کنم......
من آوام..... که در واقع دو اسمم..... آگرین و آوا.....
که آوا آوائی که همه میشناسن و آگرین اون کسی که منم یا میخوام باشم.......
.تا دو روز دیگه 18 سالم رو تموم میکنم و نسبت به تولد امسالم حس خاصی دارم....نمیدونم چرا......
سال دوم دندون پزشکی توی یه کشور جهان سوم با امکانات کم اما آزاد و با آرامش بی نظیر....انگار که همه چی وایمیسه که تو بهش برسی...... برخلاف ایران و در واقع تهران زمان برای همه چی وجود داره....برای بودن و نبودن.......برای هستی و نیستی......
و اما خودم.....خب کم و بیش در حال شکل دادن به اعتقاداتمم....همیشه یه کتاب دستم دارم و مثل بقیه همسن و سالام دنبال راهم میگردم......... که فکر میکنم تا یه در صدی هم پیداش کردم.....
.زیاد حرف میزنم :دی.....عاشق رقصیدنم.....و شکلات و رنگ صورتی..... دوستای خوبی کنارم دارم و واقعا دوسشون دارم.......و همینطور پدر و مادرم که حالا حالا ها بهشون بدهکارم...... ((:
الانم کنج همیشگیم توی یه کافه نشستم ..........در حال گوش دادن به یه آهنگ از بیتلزم!!!!!
فک کنم بد نباشه یه چیزائیم بذارم برای بعد.......:)
اینم آهنگی که چند روز دارم گوش میکنم....none stop !!!!
Yesterday, all my troubles seemed so far away
Now it looks as though they're here to stay
Oh, I believe in yesterday
Suddenly, I'm not half the man I used to be
There's a shadow hanging over me
Oh, yesterday came suddenly
Why she had to go I don't know, she wouldn't say
I said something wrong, now I long for yesterday
Yesterday, love was such an easy game to play
Now I need a place to hide away
Oh, I believe in yesterday
Why she had to go I don't know, she wouldn't say
I said something wrong, now I long for yesterday
Yesterday, love was such an easy game to play
Now I need a place to hide away
Oh, I believe in yesterday, mm
+ نوشته شده در
2010/7/13ساعت 0:41  توسط آگرین
|